جمال خانی»، فرمانده گردان، عده ای از نیروها را تازه به جبهه آورده بود؛ اما دل پری داشت. به من میگفت «حاج آقا، برخی ها فکر میکنند ما بچه هاشون رو به جنگ میفرستیم و خودمون کنار میکشیم. این بار دیگه من نمی خوام برگردم. دعا کن زودتر شهید بشم که این حرف ها رو هم نشنوم.». و همان روزها بود که شهید شد. توی شلمچه، ده نفری رفته بودیم در یک سنگر سه چهارنفره. خمپاره ها مثل برگ ریزان خزان، نامنظم و انبوه فرو می ریختند و تمام جا را زیر ترکش و گرد و خاک گرفته بودند.
بچه های گروهان ما۔ حضرت ابوالفضل (ع) . که تازه آنجا مستقر شده بودند، به سرو وضع سنگرها و کانال ها و… سروسامان دادند. بچه ها، در آن کانال پرپیچ وخم، تونلی را که سروته اش در برخورد اول معلوم نبود، دامی برای عراقی هاکنده بودند. گشتی های عراقی که از آنجا می گذشتند، سرکی به تونل میزدند؛ اما اگر وارد می شدند، راه خروجی را گم می کردند، و بچه ها هم همیشه در کمین چنین موقعیت هایی بودند.
عراقی ها تا می رفتند راه را نمایان کنند، بچه ها تونل را محاصره کرده بودند و تمام را اسیر میگرفتند. عراقی ها، حتی اگر از روی تونل هم رد میشدند، گیر می افتادند؛ چون تا نمایانیشان می شد، بچه ها در تونل مخفی می شدند. آن زمان، از دو طرف به آنان حمله میکردند. زمان دارد میگذرد، و من هنوز نرسیده ام. فکرهام دست خودم . . .
به قسمت دانلود کتاب ببینید تلاش ما قرار دادن کتاب های پر محتوا است
ممنون میشم دیدات خود را برای pdf کتاب سایت کتاب قرار بدید
امید داریم از ما راضی باشید دانلود pdf کتاب- دانلود کتاب
از طریق قرار دادنپیام در تلگرام با ما در ارتباط باشید آیدی : yashar_0007 با ما در ارتباط باشید