هدایت رو گرداند و به مراد نگاه کرد.دلش ریخت و بعد حس مناسبی به او دست داد. میتوانست از این چند لحظه برای همشهریهایش کلی حرف بزند و انگشت به دهانشان کند. قیمت کتاب را پرسید. بعد دست کرد توی جیب شلوار و پول خردها را درآورد.شرمنده شد. اول بایست قیمت کتاب را میدید یا میپرسید، بعد میرفت بیرون و پول خردها را میشمرد……….
خوشحال میشیم در صورتی که شما از دسته بندی دانلود رمان ما رجوع نمایید تمامتلاش ما کم حجم کردن فایل های دانلود میباشد
لطفا در صورتی که خرابی و یا مسئلهی در سایت هستش برای دانلود pdf کتاب رفیق هدایت ما قرار بدید
امید داریم از ما راضی باشید دانلود pdf کتاب- دانلود کتاب
از طریق قرار دادنپیام در تلگرام با ما در ارتباط باشید آیدی : yashar_0007 با ما در ارتباط باشید