درودی دیگر به قسمت رمان رایگان سایت کتاب خوش آمدید
امروز برای شما pdf داستان کوتاه بهار عاشقی در سایت کتاب قرار دادیم pdf داستان کوتاه بهار عاشقی یکی از pdf های خواندنی اینترنتی که مناسبتر شما هم این کتاب رو مطالعه نمایید pdf داستان کوتاه بهار عاشقی در قسمت رمان رایگان سایت کتاب گذاشتیم
خواننده کیارش فرهمند یه روز که داشت همراه دوستش نوید به ویلاش تو شمال میرفت با دختری مواجه میشه که روی زمین افتاده بود اونو میبره پیش خودش و بعد که میفتمام دختره حافظشو از دست داده اونو به عنوان پرستار پسر ش قبول میکنه و اتفاقات بیشتری پیش میات که …..
نوید:خب تحویل پلیس میدیمش اونا خودشون خانوادشو نمایان می کنن.
سری تکون دادم و باهم رفتیم تو اتاق.
دختره : حالا چیکار کنم؟
نوید : تحویل پلیس می دیمت اونا خانوادتو نمایان می کنن.
دختره : میشه منو تحویل پلیس ندین.
با پوزخند گفتم : چیه نکنه خلفکرهای؟
دختره با عجز نقدم کرد.
ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم.داشتیم می رفتیم سمت ویلا که دیدم دختری کنار صخره افتاده بود و از سرش خون میومد.به نوید نگاه کردم.رفتیم سمتش نوید دکتری خونده و کاسه همین نبضشو گرفت.
-زندست؟
نوید: اره ولی نمیدونم چشه.
-زنگ بزنم به اورژانس؟
نوید: نه ضروری نیست همراهم وسایل اورڗانسی اوردم تو ببرش تو ویلا تا من بیام.
دختره رو بغل کردم و رفتم تو ویلا.گذاشتمش تو اتاق و منم اونجا منتظر موندم نوید بیاد.بعد از ۱۰ دقیقه نوید همراه وسایل اومد.بعد از اینکه دختره رو معاینه کرد رو به من گفت: ظاهرا تصادف کرده و متاسفانه هم ضربه بدی به سرش خورده.
دانلود داستان کوتاه بهار عاشقی
-الان چیکار کنیم؟
نوید: بایست منتظر بمونیم بهوش بیاد بعد ببینیم چی میشه.
منتظر موندیم تا دختره بهوش بیاد.۲ساعت بعد دختره بهوش اومد.نوید رفت طرفش و گفت: وضعیت مناسبه؟
دختره: سرم خیلی درد میکنه من کجام؟
نوید: زمانی داشتیم میومدیم به ویلا تو رو کنار صخره نمایان کردیم انگار تصادف کردی و ضربه بدی هم به سرت خورده.
-تو اینجا پیش ویلای من چیکار میکردی اگه تصادف کردی پس کو ماشینت؟
دختره نقدم کرد و با بغض گفت: نمیدونم.
-یعنی چی که نمیدونم این چه بازیه مسخره ایه که راه انداختی نکنه فهمیدی من کیم و گفتی با این کارا اونو به سمت خودم بکشونم.
اینبار دختره بهش برخورد و گفت: اقا مگه شما نمیبینی من حالم مناسب نیست دارم میگم من هیچی نمیدونم هیچی یادم نیست.
-هه خانم این فیلم ها دیگه قدیمی شده.
دختره زد زیر گریه و گفت: بخدا دروغ نمیگم من هیچی یادم نیست دارم راستشو میگم.
نوید که تا اون لحظه خاموش بود گفت : اسمت چیه؟
دختره : نمیدونم.
کلافه نگاشون کردم و از اتاق زدم بیرون.نوید اومد دنبالم وگفت: حافظشو از دست داده و هیچی یادش نیست.
-حالا هیچ کار کنم فقط اینو کم داشتم.
نوید: به پلیس تحویلش میدیم اونا حلش می کنن.
مجدد برگشتیم تو اتاق.
نوید روبه دخره گفت: می بریمت پیش پلیس اونا حلش میکنن.
دختره: میشه منو نبرین پیش پلیس.
-هه نکنه خلفکرهای هان راستشو بگو.
دختره: من خلفکرها نیستم هیچی نیستم یادم نمیاد من چی هستم.
یه نگاه واجبه بندازی :
رمان کورباوری | مریم شکیبایی کاربر انجمن یک رمان
رمان دهمین روز زمستان | گندم کاربر انجمن یک رمان
رمان هورزاد | مکادو احمدی نویسنده برتر انجمن یک رمان
دانلود رمان دو دوم قلبم مال تو
رمان یاغی
خوشحال میشیم در صورتی که شما از دسته بندی دانلود مقاله ببینید تمامتلاش و تلاش ما نمایان کردن مناسبترین کتاب ها است
خواهشمندم در صورتی که خرابی و یا مسئلهی در سایت هستش برای pdf سایت ما قرار بدید
امید داریم از ما راضی باشید دانلود pdf کتاب- دانلود کتاب
از طریق قرار دادنپیام در تلگرام با ما در ارتباط باشید آیدی : yashar_0007 با ما در ارتباط باشید