با سلام به قسمت رمان رایگان ما خوش آمدید
امروز برای شما pdf رمان ضربان زندگی به شکل کامل رایگان قرار دادیم pdf رمان ضربان زندگی یکی از pdf های خواندنی اینترنتی که مناسبتر شما هم این کتاب رو مطالعه نمایید pdf رمان ضربان زندگی در قسمت رمان رایگان سایت کتاب گذاشتیم
خلاصه رمان :
دانلود رمان ضربات زندگی گاهی اوقات زندگی چنان بازی با آدم میکنه که نمیتونی فکرش رو بکنی، از یک راه صاف میکشوندت به یک راه پر پیچ و خم و تو بایست مناسبترین راه رو نمایان کنی. زندگی بازیهای بیشتری داره و ما بایست باهاش بسازیم زندگی هم تلخ و هم شیرینه جاده زندگی صاف نیست پر از پستی و بلندیهای شیرین و دردناکه، فقط ما بایست در مقابلش قوی باشیم.
با عجله از بین دانشجوها رد شدم و رفتم بیرون دیدمش به ماشین جدیدش تکیه داده بود سرشو پایین انداخته بود ولی از شاخه گل رز دائمی خبری نبود، یعنی چه اتفاقی افتاده که یادش رفته؟تلاش کردم ظاهر شاد و پر انرژیم رو حفظ کنم.
سمتش رفتم و آروم صداش زدم سرش رو به نشون سلام تکون داد و گفت:
–سوار شو.
لحن خشک و سردش لرز به تنم انداخت، یعنی چی شده؟ نکنه اشتباهی از من سر زده یا ناخواسته ناراحتش کردم؟ همیشه میترسیدم از دستش بدم یا یکی از من بگیرتش!
فکرها منفی که توی ذهنم رژه میرفتن پس زدم و نفس عمیقی کشیدم و سوار ماشین شدم، مناسب میدونستم که داره کجا میره همون محل دائمیمون کافه لندن! جایی که شاهد تک تک لحظههای مناسبمون بوده خندیدنامون، کل کل کردنامون، خوشیهامون، قهر و آشتیهامون و تمام چی اونجا تمام میدونستن که ما فلان تایم با هم دیگه میایم روی فلان صندلی میشینیم و نسکافه و قهوه سفارش میدیم.
با صداش به خودم اومدم:– دانشگاه چطور بود؟ در حالی که با چشمام تو صورتش دنبال ردی از صمیمیت میگشتم گفتم:
– بد نبود! سرش رو تکون داد و گفت:
دانلود رمان ضربان زندگی
دانلود رمان عاشقانه ماشین رو با رسیدنمون جلوی کافه متوقف کرد و گوشهای پارک کرد، با هم دیگه پیاده شدیم دست ظریفم رو توی دستش گرفت با هم دیگه شونه به شونه راه افتادیم و وارد کافه شدیم میز دائمیمون بازم خالی بود!
به سمتش حرکت کردیم این بار اون کنار من ننشست میز رو دور زد و رو به روم نشست گوشیش روی میز کنار دستش بود یک دفعه لرز کوچیکی کرد و صفحش روشن شد. قبل از این که چشمم به صفحه گوشی بیافته برش داشت و پیامی که براش اومده رو خوند و مشغول پاسخ دادن بهش شد؛ لبخند روی لباش و اخمای باز شدش نشون از حال مناسبش میداد!
بعد از چند دقیقه گارسون اومد و سفارشهامون رو گرفت و باربد هم تصمیم گرفت از گوشیش بیاد بیرون مثله این که تازه متوجه من شده بود لبخند بیجونی زد توی سکوت مشغول میل کردن شدیم. دلم میخواست سوالم رو بپرسم اما میترسیدم از پاسخش پس بیخیال شدم.
بدون سر و صدا وارد خونه شدم مستقیم به اتاقم رفتم حوصله هیچ کس رو نداشتم و به رفتارهای عجیب باربد مشکوک بودم. خیلی خشک و سرد شده بود؛ سرمای چشماش حتی دلم رو هم میلرزوند، لباسهام رو عوض کردم و خودم روی تختم نشستم پاهام رو توی شکمم جمع کردم و دستم رو دورش حلقه کردم سرم رو روی زانوهام گذاشتم.
حس و حال هیچی رو نداشتم و حوصلم هم به شدت سر رفته بود بلند شدم تا یک سری به مدوسا بزنم. تقهای به در زدم با اجازه ورودش رفتم داخل، داشت اتاقش رو جمع میکرد روی تختش نشستم.
یه نگاه حلاله ، پشیمون نمیشی:
رمان جاده مه آلود |sh.roohbakhsh کاربر انجمن یک رمان
محکوم به حبس ابد| علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن یک رمان
رمان رآسیزم (بانوی شب) | نسترن محمودی کاربر انجمن یک رمان
دانلود رمان عشق یوسف
رمان لالایی برکه
قسمت های دیگه سایت ما مثل دانلود کتاب ما سر بزنید تمامتلاش و تلاش ما راحتری کار سایت با موبایل است
ممنون میشم در صورتی که خرابی
مسئلهی میبینید برای دانلود pdf قسمت pdf سایت ما قرار بدید
امید داریم از ما راضی باشید دانلود pdf کتاب- دانلود کتاب
از طریق قرار دادنپیام در تلگرام با ما در ارتباط باشید آیدی : yashar_0007 با ما در ارتباط باشید