سلامی دیگر به قسمت رمان رایگان سایت کتاب خوش آمدید
امروز برای شما pdf داستان صوتی راسـیزم با لینک مجانی و سریع آماده کردیم pdf داستان صوتی راسـیزم یکی از pdf های خیلی دلبرا و جالب هستش pdf داستان صوتی راسـیزم در قسمت رمان رایگان برای شما عزیزان آماده شده
تبعیض بین سیاه و سفید هر روز زیادتر شد و طاقت سیاه پوستان از این تمام توهین و تمسخر و بی عدالتی به پایان رسید سرانجام یرای نشان دادن اعتراضات خود به خیابان ها و ساختمان شهرداری حمله کردند و خوستاره مساوات شدند
دراین بین مایکل ویل تقاضای سرمربی در تیم مطرح شهری در آمریکا را داشت و شهردار ناچار به انتخاب آن شد جان سرمربی سابق را برکنار کرد و ویل را انتخاب کرد
ویل یا جدیت تمام توانست تین خود را برای قهرمانی مهیا کند البته که هدفش والاتر بود اینکه روزی سیاه و سفید دور از تبعیض در کنارهم زندگی کنند بازیکنان را ناچار به همراهی باهم کرد و در این بین خیلی توهین شنید هم نسبت به خودش و هم نسبت به همجنسانش
اما با تلاش بیشتر این دوگروه را در کنار هم جمع کرد و با یکدگر دوست کرد و توانست یرای تیمش قهرمانی بیاورد و تیمی که درآن تبعیض نژادی نبود و هر دو نژاد باهم برادر و برابر بودند و مایکل به هدف خود رسید.
دانلود داستان صوتی راسـیزم
در این مجموعه داستان، قصد بر این دارم که اتفاقات متفاوتی در ارتباط با فرقهایی که بین سیاهپوستان و سفیدپوستان آمریکایی وجود دارد را بیان کنم. اما به طور جزئیتر، در رابطه با اولین داستان از این مجموعه، میتوان گفت، با برگزیدن یک سیاهپوست به عنوان سرمربی برای یک تیم برتر دبیرستانی فوتبال آمریکایی، اتفاقات جالبی در این دبیرستان رخ میدهد.
پسران ۱۷-۱۸ ساله، همگی مشغول بگو بخند بودند و گهگاهی با دعواهای ساختگی فیزیکی، مقدار صمیمیتشان را نشان میدادند. با صدای سوت سرمربی و پشت بندش، صدای رسای او، همه ی بازیکنان به خط شدند.
-بچهها به اندازهی به اندازه استآسان کردید، زمانشه مجدد برگردید سر تمرین.
صدای آه و نالهی بازیکنان که دراثر خستگی تمرینهای ۳ ساعتهشان بود، بلند شد.
دختر ۸ سالهی آقای جان ویلدیتون، سرمربی تیم که خیلی حاضرپاسخ و باهوش بود، فریاد زد:
-تکون میل کنید بچهها، شماها خیلی تنبلید، فقط اندامای گندهای دارید، اگه میخواید تو مسابقات لیگ قهرمان بشید، بایست موبهموی حرفای پدرم رو گوش بدید.
از آن جایی که همگی پسرها عاشق این دختر کوچولو بودند که قوانین فوتبال آمریکایی را مناسبتر از هر کسی میدانست، تمام با هم و یکصدا فریاد زدند.
-بله مربی.
***
در شهر کوچک موریتا از ایالت کالیفرنیا آشوبی به پا شده بود. با وجود مستقر بودن جمعیت اندکی در این شهر اما تبعیض نژادی، آن هم به طور افراطی بیداد میکرد، آن قدری که دیگر صبر سیاهپوستان بیچاره را لبریز کرده بود.
طی یک اعتراضات خودجوش، تمام سیاهپوستان شهر، به سمت ساختمان بلند شهرداری حرکت کردند و در بین راه شعارهایی هم مبنی بر “تساوی حقوق” میدادند.
شهردار که از این شورش که تعداد بیشتری را هم شامل میشد ترسیده بود، از قرارگاه خود بیرون نیامد و تنها به حرفها و اعتراضات آنها گوش فرا داد.
-تا کی بایست زمانی میریم بیمارستان، از درد بمیریم چون هیچ پزشک و پرستاری دلش نمیخواد یه سیاهپوست رو درمان کنه؟
-تا کی بچههای ما نمیتونن تو مناسبترین دبیرستانای شهر درس بخونن؟
-چرا سیاهپوستا حق شرکت در مسابقات لیگ فوتبال رو ندارن؟
-چرا رفت و آمد ما توی تمام نقاط شهر، ممگونهه؟
و شهردار به جای اینکه با خود فکر کند، واقعا چرا؟ و یک پاسخ قانعکننده برای این پرسش نمایان کند، تنها در دلش پاسخی را داد که از بچگی در مغزش کوبیده بودند: «چون آنها سیاه هستن.»
سخنگوی شهردار به بیرون آمد و از مردم خواست به خانههایشان برگردند تا آنها به اعتراضات مردم رسیدگی کنند اما آن بیچارهها که میدانستند او قصد دارد، مجدد این مردم را از سر خود باز کند، از جای خود تکان نمیل کردند.
داستان های صوتی شده دیگر یک رمان:
دانلود داستان صوتی حس من
داستان کوتاه صوتی جنایت های نیویورکی
دانلود دلنوشته صوتی طلوع مجدد من به قسمت دانلود کتاب ما رجوع نمایید تلاش ما سازگاری سایت برای شما بازدید کنندگان میباشد
ممنون میشم ایده های خودتون رو برای داستان صوتی راسـیزم سایت کتاب قرار بدید
امید داریم از ما راضی باشید دانلود pdf کتاب- دانلود کتاب
از طریق قرار دادنپیام در تلگرام با ما در ارتباط باشید آیدی : yashar_0007 با ما در ارتباط باشید