";
دانلود pdf کتاب مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم رایگان
مسیر فعلی شما در سایت دهکده دانلود بخش دانلود کتاب :
دانلود کتاب-->>> دانلود رایگان کتاب-->>> دانلود کتاب رمان و کتاب داستان-->>> دانلود pdf کتاب مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم رایگان

دانلود pdf کتاب مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم رایگان

  • نام کتاب : مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم
  • ژانر کتاب : دانلود کتاب رمان و کتاب داستان
  • نوع فایل دانلودی : فایل pdf است
  • زبان کتاب : فارسی
  • تاریخ درج : 2020-03-25 00:00:00
  • منتقد و ارسال شده به وسیله : یاشار ایوبی
  • امتیاز منتقد به مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم : 10

سلام و صد سلام به سایت دانلود کتاب خوش آمدید
امروز برای شما دانلود pdf کتاب مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم برای شما بازدیدکنندگان گذاشتیم pdf کتاب مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم یکی از pdf کتاب های خیلی خوب و تاثیر گذار هستش pdf کتاب مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم در بخش برای علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی تهیه شده
مقاله نقد کتاب یادداشتهای علم ۴٫۲۴/۵ (۸۴٫۷۹%) ۱۲۱ امتیازs


مجموعه ۵ جلدی «یادداشتهای علم» از جمله آثاری است که به شرح خاطرات وزیر دربار محمد‌رضا پهلوی طی سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ اختصاص دارد.
جلد اول این مجموعه: خاطرات علم از ۲۴/۱۱/۴۷ الی ۲۹/۱۲/۴۸، جلد دوم از۱/۱/۴۹ الی ۲۱/۱۲/۵۱، جلد سوم از ۲۴/۱/۵۲ الی ۲۱/۱۲/۵۲، جلد چهارم از ۲/۱/۵۳ الی ۲۹/۱۲/۵۳ و جلد پنجم از۱/۱/۵۴ الی ۳۰/۱۲/۵۴ را در برمی‌گیرد و مسئولیت ویراستاری، تدوین، مقدمه‌نویسی و پاورقی‌های آن را علینقی عالیخانی، از دوستان نزدیک علم و وزیر اقتصاد دولتهای علم، منصور و هویدا در دهه ۴۰ برعهده گرفته است. به نوشته وی «از فحوای نوشته نخستین جلد یادداشتها بر می‌آید که جلد دیگری نیز پیش از آن نوشته شده که متاسفانه به بانک سپرده نشده است. در هیچ کجا نیز علم گفتگویی در باره از میان بردن آن نمی کند.» همچنین گفتنی است علم در سال ۱۳۵۰ نیز به سبب برعهده داشتن مسئولیت برپایی جشنهای ۲۵۰۰ ساله، از نگارش خاطرات روزانه خود باز مانده است. نکته دیگر آن‌ که اگرچه عالیخانی در مقدمه‌ای که بر این مجموعه نگاشته آخرین خاطره علم را مربوط به زمان کناره‌گیری وی از وزارت دربار (یعنی اواسط مرداد ۱۳۵۶) عنوان می‌دارد ، اما آنچه تا کنون از این خاطرات به چاپ رسیده از آخرین روز سال ۱۳۵۴ پیشتر نمی‌رود.



خاطرات علم، نخستین بار در سال ۱۳۷۱ در دو جلد با عنوان «گفتگوهای من با شاه» به چاپ رسید که متن ناقصی بود. چاپ دوم این خاطرات (متن کامل) در سال ۱۳۸۰ به صورت مشترک توسط انتشاراتی‌های مازیار و معین در شمارگان ۲۲۰۰ نسخه صورت گرفت.
مجموعه ۵ جلدی «یادداشت‌های علم» را باید یکی از مهم‌ترین و روشنگرانه‌ترین منابع برای مطالعه و درک ماهیت رژیم پهلوی و ویژگی‌ها و خصایص آن دوران به شمار آورد و علت را در جایگاه و شخصیت نگارنده آن، یعنی وزیر دربار مقتدر محمدرضا، جستجو کرد که شاه، او را از آشکار و نهان خویش آگاه می‌ساخت. اگر از فردی به نام «ارنست پرون» که از دوران تحصیل محمدرضا در سوئیس با وی صمیمیت یافت و سپس به ایران آمد و از محارم «شاه جوان» گردید، بگذریم، قطعاً هیچ فرد دیگری را نمی‌توانیم به نزدیکی و محرمیت علم به شاه بیابیم؛ البته تفاوت میان پرون و علم آن است که اولی خاطره مکتوبی از دوران صمیمیت خود با محمدرضا بر جای نگذارد تا آیندگان را از مسائل پشت پرده سیاست رژیم پهلوی آگاه سازد، اما دومی با نگارش خاطرات روزانه‌اش به مدت چند سال، دریچه‌ای به روی بسیاری از واقعیات برای آیندگان گشود تا اهل تحقیق و کشف واقعیات، با در دست داشتن سرنخ‌های فراوانی که در این خاطرات برجای گذارده شده است، به تعقیب مسائل و موضوعات بپردازند و به عمق حقایق دست یابند.
این سخن شاید در ابتدای امر بر کسانی گران‌ آید؛ چرا که از وزیر دربار محمدرضا که خود از خاندانی وابسته به انگلیس و سرسپرده رضاخان برخاسته و دوران رشد جسمی و فکری¬اش را در خدمتگزاری به پهلوی و اربابان انگلیسی و آمریکایی آن سپری کرده است، جز بیان مشتی مجیز و مداهنه در حق شخص اول این رژیم انتظاری نمی‌رود و اتفاقاً ادبیات درباری به کار گرفته شده در نگارش این خاطرات نیز در نگاه اول چیزی جز همین تصور را به ذهن خواننده متبادر نمی‌سازد، اما با تأمل در متن، لایه‌های زیرین آن که حاوی انتقادات بعضاً تند و تیزی نیز است، رخ می‌نماید و این علامت سؤال بزرگ را پیش روی ما قرار می‌دهد که چرا علم چنین نیشدار و گزنده، بر وضعیت موجود دوران خویش نقد می‌زند و در خلال آنها حتی شخص شاه را هم- هرچند در قالب الفاظ و عبارات رنگ و لعاب زده- بی‌نصیب نمی‌گذارد و نسبت به آینده اظهار ناامیدی و یأس می‌نماید.
پیش از پاسخ‌گویی به این سؤال که مستلزم کنکاش در متن خاطرات علم خواهد بود، جا دارد نگاهی به مقدمه نسبتاً طولانی ویراستار این اثر، آقای علینقی عالیخانی بیندازیم و برخی نکات و مسائل مندرج در آن را مورد بررسی قرار دهیم. از جمله نکاتی که در همان بادی امر جلب توجه می‌کند، تصریح ویراستار بر حذف بخش‌هایی از این خاطرات است که هرچند برخی مواردش پذیرفتنی است، اما در پاره‌ای موارد، این حذف‌ها سبب تاریک ماندن گوشه‌هایی از تاریخ کشورمان شده است؛ به عنوان مثال حذف «نام برخی کسان که در ایران هستند و آوردن نامشان ممکن است برای آنان موجب دردسر شود» یا «قضاوت‌های بیش از اندازه تند و بی‌رحمانه شاه یا علم درباره چند تن از اطرافیان شاه که با بازماندگان علم رفت و آمد دارند»(ص۱۶)، حال آن که همگان می‌دانند در شرایطی که سال‌ها از پیروزی انقلاب گذشته و اساساً دوران محاکمه وابستگان به رژیم پهلوی خاتمه یافته و حتی برخی از آنان نیز به کشور بازگشته و چه بسا درصدد بازپس گیری اموال مصادره‌ای خود برآمده‌اند دیگر اشاره به نام برخی افراد در خاطرات علم- که هیچ‌گونه حجیت قضایی و حقوقی علیه آنها نمی‌تواند داشته باشد- مشکل و مسئله‌ای ایجاد نخواهد کرد، الا این که به لحاظ تاریخی، نقش و ماهیت آنها در آن دوران- البته مستند به خاطرات و نوع نگاه علم- روشن خواهد شد؛ بنابراین حذف نام این اشخاص نه از بابت نگرانی قضایی راجع به آنها، بلکه به احتمال زیاد باید بر مبنای ارتباطات دوستانه و سیاسی میان ویراستار و افراد مزبور صورت گرفته باشد. همچنین حذف نام اشخاصی که با خانواده علم رفت و آمد دارند نیز چیزی جز مکتوم نهادن بخش‌هایی از تاریخ کشور به بهای حفظ روابطی که معلوم نیست تا چه حد وجود خارجی دارد، مسلماً نمی¬تواند یک اقدام موجه به شمار آید. از طرفی ویراستار «مسائلی که جنبه کاملاً شخصی و خصوصی دارند» را نیز از خاطرات علم حذف کرده است؛ چراکه به عقیده وی این مسائل «کمکی به درک تاریخ این دوره نمی‌کند»(ص۱۶) در حالی که اتفاقاً این نکات از قابلیت بالایی برای درک تاریخ دورانی برخوردارند که شاه در اوج دیکتاتوری به سر می‌برد و کلیه منابع کشور به مثابه مایملک شخصی وی و درباریان به حساب می‌آمد. در واقع از آنجا که در این دوران، اراده شخص شاه و جمع بسیار محدودی از اطرافیانش، سرنوشت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور را در چارچوب رسمی آن رقم می‌زند، بسیار مهم و حیاتی است که از خصوصیات و ویژگی‌های روحی و اخلاقی این افراد آگاهی‌هایی داشته باشیم تا بتوانیم به نحو بهتری راجع به برهه مزبور قضاوت نماییم؛ البته علم در خاطرات خود اشارات متعددی به این‌گونه موارد دارد که حذف نشده‌اند و در مجلدات چاپ شده به چشم می‌خورند، اما از سخن ویراستار کتاب چنین برمی‌آید که نکات خاص و ویژه در این زمینه، حذف شده‌اند و بدین ترتیب امکان شناخت بهتر و عمیق‌تر محمدرضا و درباریان، از مردم کشورمان گرفته شده است. طبعاً جای این سؤال باقی است که در حالی که علم شخصاً به ثبت مسائل خاص رفتاری و اخلاقی خود و شاه مبادرت کرده و در وصیت به خانواده‌اش برای چاپ و انتشار این خاطرات، کوچکترین اشاره‌ای به حذف این موارد نداشته، چرا ویراستار کتاب، «کاسه داغ‌تر از آش» شده و به ناقص ساختن خاطرات مزبور اقدام نموده است؟
موضوع دیگری که در مقدمه ویراستار جلب توجه می‌کند، تلاش جدی وی برای تطهیر خاندان علم و در رأس آن امیر شوکت‌الملک علم- حاکم بیرجند و قائنات- است؛ البته از آنجا که وابستگی این خاندان به انگلیسی‌ها از مسلمات تاریخی است، ویراستار ناگزیر به این‌گونه ارتباطات اشاره می‌کند، اما در عین حال سعی دارد تا آن را در حد و حدود خاصی تعریف نماید: «رابطه امیر با انگلیسی‌ها- از راه هندوستان- نزدیکتر و صمیمانه‌تر بود. انگلیسی‌ها ایالت‌های خاوری ایران را حریم هند در برابر خطر روسیه می‌شمارند و به هیچ رو اجازه نمی‌دادند کسی که با آنان مخالف است، در سیستان یا قائنات حکومت کند. امیرشوکت‌الملک به این نکته آگاهی داشت و با توجه به ضعف دولت مرکزی چاره‌ای جز این نمی‌دید که با نمایندگان دولت زورمند انگلستان کنار بیاید و چه بسا که اختلافات خانوادگی او و پیشینیان او با مداخله کنسول انگلستان حل می‌شد. ولی تردیدی نیست که از این وضع خرسند نبود و… آرزو داشت تا آن جا که شدنی بود از حیثیت ملی خود دفاع کند.»(ص۲۶)
البته برخلاف آنچه آقای عالیخانی از مکنونات قلبی و درونی شوکت‌الملک بیان می‌دارد، جهت‌گیری‌های سیاسی و سلوک شخصی وی، حاکی از آن است که حاکم نامدار قائنات همواره در مسیر مورد نظر انگلیسی‌ها گام برداشت و از این راه کوچک‌ترین تخطی‌ای نداشت. پیوند عمیق و ناگسستنی شوکت‌الملک علم با رضاخان که توسط انگلیسی‌ها برکشیده و سپس بر تخت شاهی نشانده شد، نشانه‌ بارز سرسپردگی وی به انگلیسی‌ها محسوب می‌شود و ویراستار محترم نیز آن را به صراحت بیان داشته است: «امیر شوکت‌الملک از هواخواهان و پشتیبانان رضاشاه بود و پسر او نیز با همان اعتقاد پر و پا قرص نسبت به دودمان پهلوی بار آمد.»(ص۳۰) به واسطه همین پیوستگی به سیاست‌ها و مهره‌های انگلیسی، شوکت‌الملک در سال ۱۳۱۶ به استانداری فارس انتخاب شد و از ۱۳۱۷ تا پایان دوران رضاشاه در مقام وزارت پست و تلگراف باقی ماند و به تعبیر آقای عالیخانی «همواره مورد محبت رضاشاه بود.»(ص۲۷)
نکته جالبی که در اینجا باید متذکر شویم، تلاش ویراستار محترم برای تطهیر رضاخان از وابستگی به انگلیس و نمایاندن وی به عنوان فردی استقلال‌طلب و بلکه مخالف بیگانگان است؛ طبیعی است که بدین ترتیب اطرافیان و عناصر مورد محبت رضاخان نیز از این بدنامی رهایی می‌یابند. آقای عالیخانی برای اثبات این مدعای خود خاطرنشان می‌سازد: «[اسدالله] علم پس از پایان تحصیلات متوسطه به تهران آمد و می‌خواست برای تحصیل در رشته کشاورزی به یکی از دانشگاه‌های اروپا برود. امیر شوکت‌الملک به سبب نزدیکی با رضاشاه و در ضمن از راه احتیاط در این زمینه از شاه اجازه خواست و رضاشاه بیزار از بیگانگان و مغرور به ایران در پاسخ می‌گوید چرا به دانشکده کشاورزی کرج (وابسته به دانشگاه تهران) نمی‌رود.»(ص۳۰) اما آقای عالیخانی گویا فراموش کرده است که فرزند ارشد رضاخان که در آینده می‌بایست بر تخت پادشاهی بنشیند، کمابیش مقارن همین ایام در اروپا و نزد بیگانگان علی¬الظاهر مشغول تحصیل بود و جالب این که هنگام بازگشت از فرنگ، با خود یک سوغات ویژه به نام «ارنست پرون» را به همراه آورد که یار غار ولیعهد گردد و با آزادی کامل در دربار رفت و آمد کند و «رضاشاه بیزار از بیگانگان» گویی جرئت و اجازه هیچ‌گونه مخالفتی را با حضور این جاسوس بیگانگان در کنار محمدرضا نداشت. مسلم این است که اگر ملاک ارائه شده توسط ویراستار محترم را درباره استقلال‌طلبی و بیگانه‌ستیزی رضاشاه بپذیریم، این ملاک قبل از همه می‌بایست در مورد فرزند خود وی اعمال می‌شد. به هر حال باید گفت آقای عالیخانی به منظور چهره‌سازی برای رضاخان، به هیچ وجه راه درستی را برنگزیده و در واقع قصد و نیت خود را برای تطهیر چهره رضاخان به هر قیمت، برای خوانندگان برملا ساخته است. کما این که در مورد شوکت¬الملک علم نیز به نوعی دچار همین اشتباه گردیده است. ایشان در نوشتار خود سعی دارد تا شوکت‌الملک را به مثابه حاکمی خدمتگزار مردم و منطقه بیرجند و قائنات نشان دهد، اما در جایی به ناچار به توصیف زندگی و سلوک شخصی این حاکم مقتدر می‌پردازد: «امیر محیط بسیار مدرنی در بیرجند در پیرامون خود به وجود آورد. بازی تنیس را متداول کرد و به بریج و شطرنج علاقه فراوان داشت… به مناسبت جشن‌های اروپاییان بالماسکه ترتیب می‌داد و هفته‌ای یک شب مهمانی به سبک اروپایی داشت. در این مهمانی‌ها کنسرو خرچنگ و شراب که به فوشون (Fauchon)، معروف‌ترین اغذیه فروشی پاریس، سفارش داده می‌شد، سرمیز بود. سامان دادن چنین زندگی پرظرافتی در شهری کوچک و دور افتاده که گرداگرد آن را بیابان‌های خشک و بی‌آب و علف پوشانده است، کم هنری نیست.»(صص۲۸-۲۷) اگر این نکته را در نظر داشته باشیم که حتی در حال حاضر یعنی با گذشت بیش از ۷۰ سال از مقطع زمانی مورد اشاره، علی‌رغم کارهای بسیاری که بویژه پس از انقلاب در منطقه بیرجند صورت گرفته، مردم برخی مناطق و روستاهای این منطقه همچنان در «فقر مطلق» به سر می‌برند، آن‌گاه می‌توانیم با ویراستار محترم همزبان شویم که ترتیب دادن چنین زندگانی و اسراف‌کاری‌هایی در آن هنگام، به راستی کم ‌هنری نبوده است! و می‌توان تصور کرد بابت آن که امیر قائنات بتواند هفته‌ای یک شب مهمانی به سبک اروپایی داشته باشد و از میهمانان فرنگی خود با انواع و اقسام مشروبات و اغذیه فرانسوی پذیرایی کند، چه فشار مالی سنگینی بر گرده اهالی فقیر بیرجند و مناطق اطراف آن وارد می‌آ‌مده است و چه بسا که یکی از علل و عوامل مهم نهادینه شدن فقر و توسعه نیافتگی در این مناطق را باید ظلم فاحشی دانست که از سوی حاکم کل منطقه و نیز حاکمان محلی بر روستاییان و کشاورزان اعمال می‌شده است. بی‌تردید آقای عالیخانی که خود سال‌ها مسئولیت وزارت اقتصاد و دارایی پهلوی دوم را عهده‌دار بوده بهتر از هرکس به اوضاع و احوال منطقه بیرجند و اطراف آن و ریشه‌ها و علل و عوامل این وضعیت آگاه است، اما در این مقدمه، به جای آن که قلم را در خدمت بازگویی حقایق به کار اندازد، در مسیر توجیه ناموجه و ناجوانمردانه رفتار بیگانه‌پرستانه و ضدمردمی شوکت‌الملک علم به خدمت می‌گیرد و می‌نویسد: ‌«از آن چه گفتیم نباید گمان گرایشی به تن آسایی برد. امیر شوکت‌الملک مرد با انضباط و سخت‌کوشی بود و این‌گونه تفریحات، زندگی او و اطرافیانش را از حالت یک نواختی و بی‌رنگی بیرون می‌آورد و امکان زیستن در آن منطقه را آسان‌تر می‌کرد.»(ص۲۸) آیا اگر اندکی از آن هزینه‌های گزاف که صرف خوشی و سرمستی خاندان علم و حامیان اروپایی آنها می‌شد، مصروف ایجاد و احداث زیرساخت‌های کشاورزی و صنعتی منطقه می‌گردید مردم فقیر و محروم آنجا نیز تا حدی از زیر فشار سهمگین فقر و تنگدستی رهایی نمی‌یافتند و به حداقل‌های لازم برای زندگی دست پیدا نمی‌کردند؟
به هر حال، اسدالله علم در چنین خانواده‌ای رشد می‌کند و از همان دوران نوجوانی ضمن آشنایی با سلطه‌گری‌های بیگانگان، به نوعی در ارتباط با دربار پهلوی قرار می‌گیرد، حتی ازدواج‌ وی با دختر قوام‌الملک شیرازی نیز به دستور رضاشاه صورت می‌پذیرد. اسدالله علم اگرچه پس از ازدواج، به دلیل آن که همسرش خواهر شوهر اشرف پهلوی بود، در ارتباط تنگاتنگ‌تری با دربار پهلوی قرار می‌گیرد و با محمدرضا نیز که کمابیش همسن خودش بود، مستقیماً آشنا می¬شود، اما آنچه به ارتباط آن دو انسجام و صمیمیت بالایی می‌بخشد، نقشی است که وی سال‌ها بعد در مقام نخست‌وزیر در ماجرای ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ داوطلبانه برعهده می‌گیرد و اقدام به صدور فرمان قتل‌عام تظاهر کنندگان در این روز می‌کند. علم بارها در طول خاطراتش به این ماجرا اشاره دارد و از جمله در صحبت‌های خود با شاه این موضوع را پیوسته به وی خاطر نشان می‌سازد. به عنوان نمونه، در خاطرات روز ۲/۱۱/۵۱، علم از آن واقعه طی گفت‌وگویی دوجانبه با محمدرضا، سخن به میان می‌آورد: «…مگر وقتی غلام نخست‌وزیر بود و آن همه اغتشاشات داشتیم و بلوای تهران سه روز طول کشید، ما آنها را و آخوندها را برای همیشه له نکردیم؟ غیر از اعلیحضرت همایونی که مرا تقویت می‌فرمودید، دیگر چه کسی بود؟ فرمودند، هیچ‌کس… عرض کردم صبح پانزدهم خرداد خاطر مبارک هست که من در دفترم نشسته بودم و خمینی را گرفته بودیم و بلوا شروع شده بود. به من تلفن فرمودید که چه می‌کنی؟ عرض کردم، می‌زنم و جسارت کردم، برای این که اعلیحضرت را قدری بخندانم، عرض کردم اول و آخر آنها را پاره می‌کنم، چون راه دیگری نیست… اگر کار من احیاناً پیش نرفت، مرا به جرم آدم‌کشی بگیرید و محاکمه کرده و دار بزنید، تا خودتان راحت بشوید و راه نجاتی برای اعلیحضرت باشد و اگر هم پیش رفت، برای همیشه پدرسوختگی و آخوندبازی و تحریک خارجی را تمام کرده‌ایم… فرمودند، من هم خدمات تو را هرگز از یاد نمی‌برم.»(ص۴۳۷)
بی‌تردید پس از ماجرای ۱۵ خرداد، روابط علم با شاه وارد مرحله جدیدی می‌شود و به ویژه با انتصاب وی به وزارت دربار در آذر ۱۳۴۵، هیچ شخص دیگری را نزدیکتر از وی به محمدرضا نمی‌توان یافت. از سوی دیگر این نکته را نباید فراموش کرد که علم از این پس با به دست‌گیری سکان دربار پهلوی و داشتن روابطی فراتر از یک وزیر دربار با شاه، از مخفی‌ترین مسائل و اسرار شاه و خاندان پهلوی و نیز مسائل و موضوعات ریز و درشت کشور آگاه می‌گردد؛ به عبارت دیگر، حوزه اطلاعات علم به حدی وسیع و شامل مسائل متنوع می‌شود که یقیناً دانسته‌های هیچ‌یک از مقامات سیاسی و نظامی پهلوی قابل مقایسه با آن نمی‌تواند باشد، به همین دلیل این خاطرات جایگاهی برجسته در شناخت دوران پهلوی دارد.
همان‌گونه که در ابتدای این مقال اشاره شد، خاطرات علم برخلاف ظاهر تملق‌گویانه آن از شاه، نگاهی انتقادی به وضعیت آن دوران، حتی شخص محمدرضا دارد. برای بررسی چون و چرایی این مسئله- که خلاف انتظار به نظر می‌رسد- جا دارد ابتدا این موضوع را مورد لحاظ قرار دهیم که نگاه علم به خودش چگونه بوده است. به عبارت دیگر باید دید علم که با یک خانواده اشرافی و وابسته دیگر وصلت کرده، سپس وارد دربار شده و به بالاترین مقام آن دست یافته و در اوج استبداد و غرور و خودبزرگ‌بینی محمدرضا در دوران حکمرانی‌اش، نزدیک‌ترین یار و همدم او بوده است، چه شناختی از خود- یا به عبارت دیگر چه احساسی نسبت به خود- دارد. شاید چنین به نظر رسد که علم با نگاهی کاملاً مثبت، خود را در اوج کامیابی، موفقیت و خوشبختی می‌بیند و صددرصد از گذشته، حال و اعمال و رفتار و موقعیتش راضی و خشنود است، در حالی که در خاطرات اثری از این نوع نگاه نیست. در واقع نگاه علم به خود- و همتایانش- به شدت منفی و بلکه سیاه است. وی در سراسر خاطرات با ناسزاگویی و دشنام به طبقه حکومت‌گر- که بر تعلق خود به این طبقه تأکید مکرر دارد- توجه مخاطبان را به خود جلب می‌کند. عبارات و واژه‌هایی که وی برای توصیف خود و دیگر عناصر حکومت‌گر به کار می‌گیرد به گونه‌ای است که اگر به طور مستقل و جدا از کتاب خاطرات وی به چشم بخورند، چه بسا که به عنوان اظهارنظر سرسخت‌ترین مخالفان پهلوی درباره این رژیم به حساب آیند. نمونه‌هایی از این عبارات، گویای عمق تنفر نهفته در روح و روان علم از دربار است: «26/11/47: وای که طبقه حاکمه چقدر فاسد و پلید است و چگونه انسان را تحمیق می‌کند، و وقت انسان بی‌نتیجه به این شیطنت‌ها و پدرسوختگی‌ها صرف می‌شود.»، «1/12/53: صبح ملاقات‌های منزل جانکاه بود، چون همه از طبقه لاشخور حاکمه (طبقه خودم) بودند و هرکس به منظور جلب منفعتی آمده بود، واقعاً کسل شدم»، «15/12/53: صبح باز لاشخورها به سراغ من آمده بودند که از سفره گسترده تازه متمتع باشند. واقعاً جانکاه است. این مردم چقدر رنگ عوض می‌کنند و به این مقام‌ها چسبیده‌اند!»، «20/12/53: مطابق معمول، منزل من پر از ارباب رجوع و به خصوص طبقه خودم یعنی لاشخورها بود.»، «19/9/53: هیئت حاکمه که خودم هم باشم، واقعاً گُه است»، «12/10/53: طبقه به اصطلاح ممتازه یا به قول من فاسده، که خودم هم جزء آنها هستم، از روی طمع‌ورزی تقاضا دارند و بی‌حد و حصر!»، «1/11/53: واقعاً تمام کارها مسخره اندر مسخره اندر مسخره است! به قدری افراد کوچک فکر می‌کنند و به قدری در همه کارها قصد ریا و تظاهر در بین است که تمام محور چرخ کارهای کشور این است… همیشه باید بگویم که من خودم را در همین ردیف همین کارکنان شاه می‌دانم، یعنی خودم هم مسخره هستم.»، «31/4/54: لاشخورها که در اطراف ما هستند، برای بلعیدن این کار بزرگ دهن باز کرده‌اند و از طرق مختلف حمله می‌آورند.»
بنابراین واضح است که علم در طول زمان دچار نوعی بدبینی ریشه‌دار به طبقه حاکمه شده که در یک نظام دیکتاتوری سلطنتی قاعدتاً تمامی امور مملکت در انحصار آنان است و از آنجا که خود را نیز عضوی از این طبقه می‌داند، همان احساس منفی را نسبت به خویش نیز دارد؛ لذا به حدی از وضعیت موجود ناراضی و سرخورده و ناامید از بهبود آن است که وقتی احساس می‌کند به واسطه بروز بیماری سرطان ممکن است در انتهای زندگی خویش باشد، احساس شادمانی می‌کند: «13/12/53: احساس غده‌ای در زیر بغل کردم که بی‌شباهت به غده سرطانی مرحومه خواهرم زهره علم نبود. خیلی خوشحال شدم که شاید عمر من نزدیک به پایان باشد.» (ج۴،ص۳۹۹) چرا علم که در واقع دست راست شاه در این دوران به شمار می‌آید و از تمام مواهب قدرت و ثروت نیز برخوردار است، این‌گونه به لحاظ درونی آشفته و بدبین می‌شود و مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهد؟ مگر نه این که در سال‌های نخست ‌دهه ۵۰ به دنبال افزایش درآمدهای نفتی ایران، دستگاه تبلیغاتی شاه با سر و صدای زیاد وعده گذشتن از دروازه‌های تمدن بزرگ را به مردم ایران ‌داد؟ مگر نه این که برخی کسان، این دوران را ایام رسیدن به اوج توسعه صنعتی و اقتصادی ایران به شمار می‌آوردند و در تحلیل‌های خود چنین می‌نمایاندند که امریکا و انگلیس به دلیل برداشته شدن گام‌های بلند توسط شاه و ترس از قدرت‌یابی بیش از حد وی، زمینه‌های سرنگونی رژیم پهلوی را فراهم آوردند؟ پس چرا علم که ازجمله آگاه‌ترین افراد به مسائل کشور بود، نه تنها به تعریف و تمجید از بلندپایگان سیاسی و مدیران ارشد اقتصادی که طبعاً آنهمه پیشرفت و ترقی(!) محصول و مرهون تدابیر و تلاش‌های آنها عنوان می‌شد نمی‌پردازد بلکه تا آنجا که توان قلمی‌اش و واژه‌ها و عبارات اجازه می‌دهند، به بدگویی از این قشر می‌پردازد و خود را نیز به هیچ‌وجه از این طیف مستثنی نمی‌داند. براستی چه مسائلی او را به سمت این نوع نگاه سوق داده است؟
برای پاسخ‌گویی به این سؤال باید دید که نگاه علم به شخص شاه چگونه است؛ این موضوع از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، چرا که او شاه را حاکم بر کلیه مقدرات کشور می‌داند و حتی به صراحت از حاکمیت دیکتاتوری‌اش در یک مجلس شام نزد خارجی‌ها سخن به میان می‌آورد: «شام هم به سفارت واتیکان رفتم. در آن جا مهمانی کوچک خصوصی به افتخار من داده بودند. بعد از شام، صحبت از رژیم و وضع اجتماعی ایران شد و من به صراحت گفتم که من می‌دانم به یک دیکتاتور قدرتمند خدمت می‌کنم.»(ج ۲، ص ۴۱۶)
در سرتاسر خاطرات علم نیز می‌توان جلوه‌های مختلف این دیکتاتوری را مشاهده کرد. شاه با دخالت در تمامی امور ریز و درشت مملکت، فرمانهای رنگارنگ صادر می‌کند و هیچ‌کس نیز حق مخالفت با آنها را ندارد، هرچند که فرمان صادر شده از کمترین پایه‌های عقلانی و کارشناسی برخوردار نباشد. نمونه بارز و مثال زدنی از این دست فرامین را باید تأسیس حزب واحد رستاخیز در اسفند ۵۳ و صدور فرمان عضویت اجباری تمامی مردم ایران در این حزب دانست که تعجب و حیرت تمامی کسانی را که اندک بهره‌ای از هوش و عقل داشتند برانگیخت، اما در عین حال هیچ‌یک از آنان نه تنها جرئت کوچکترین مخالفتی نداشتند، بلکه در تعریف و تمجید از این فرمان ملوکانه! سنگ تمام هم گذارند؛ لذا با توجه به حکومت فردی شاه و تعطیلی کامل مشروطه، تمامی امور کشور بر محور تصمیمات شخص محمدرضا می‌چرخد. در چنین شرایطی پرواضح است که از نگاه علم، اگر شاه دارای تدبیر و هشیاری در اداره امور مملکت باشد، دستکم می‌توان امیدی به آینده داشت و در غیر این صورت، کشور با مسائل و مشکلات سیاسی و اقتصادی فراوانی مواجه خواهد گشت. به طور کلی قضاوت علم درباره شاه، به مثابه «یکی به نعل، یکی به میخ» است. طبیعتاً تعریف و تمجیدهای فراوانی از شاه و هوشمندی و درایت وی در این خاطرات به چشم می‌خورد و گاه چنین به نظر می‌رسد که از نگاه علم تنها یک فرد عاقل، مدبر و دلسوز در میان هیأت حاکمه رژیم پهلوی وجود دارد و آن شخص محمدرضاست. در واقع در کل این خاطرات نمی‌توان از شخص دیگری به جز شاه، تعریفی مشاهده کرد و بارها علم بر این نکته تأکید می‌ورزد که اگر «اعلی‌حضرت» و هوشمندی‌های وی نبود، معلوم نبود چه بر سر کشور می‌آمد؛ بنابراین از یک‌سو ملاحظه می‌شود که در این خاطرات، محمدرضا در اوج قرار دارد، اما این تمام ماجرا نیست و باید از زوایای دیگری نیز به بررسی شخصیت شاه در خاطرات علم توجه کرد. اولین نکته جالب توجه در این بررسی، تعریفی است که علم از «هیأت حاکمه» می‌دهد و آنها را – که خودش را نیز جزو همان‌ها به شمار می‌آورد- به لاشخورها و مفت‌خورها و امثالهم تشبیه می‌کند. چرا علم بارها سعی می‌کند تا سه واژه «هیأت حاکمه»، «لاشخورها» و «خودم» را به صورت مترادف یکدیگر به کار گیرد؟ آیا نمی‌توان پنداشت که وی قصد القای مطلب خاصی را فراتر از آنچه از ظاهر این واژه‌ها و عبارات به نظر می‌رسد داشته است؟ آیا جز این است که شاه در رأس این هیئت حاکمه قرار داشت و تمامی این لاشخورها تنها در صورتی می‌توانستند جایی در این مجموعه داشته باشند که عنایات ملوکانه شامل حال آنها می¬شد؟ به علاوه، مگر نه این که علم، نزدیکترین فرد به شاه محسوب می¬شد و دوستی و رفاقت صمیمانه‌ای فراتر از مسائل اداری و حکومتی بین آنها برقرار بود؟ پس اصرار علم بر اثبات این واقعیت به تمامی خوانندگان خاطراتش که او نیز یک لاشخور است که البته در خلوت و جلوت شاه حضور دارد، آیا جز این است که بر طبق قاعده «کبوتر با کبوتر، باز با باز – کند همجنس با همجنس پرواز»، پرده از ماهیت محمدرضا نیز بر‌دارد؟ آیا واقعاً علم بدان حد ناهشیار و پریشان فکر است که نمی‌داند تبعات منطقی این‌گونه قضاوت‌ها و توصیفات مکرر درباره هیئت حاکمه و خودش چیست یا آن که دقیقاً به خاطر آگاهی از این مسئله، اصرار بر تکرار آن دارد؟ آیا می‌توان پنداشت که در یک حکومت فردی استبدادی، کلیت هیئت حاکمه – آن‌گونه که علم می‌گوید – از جنس لاشخورها باشند، اما دیکتاتور در رأس آنها، واجد این خصوصیت نباشد؟! بی‌شک علم با زیرکی خاصی، آنچه را که در بن ذهن خویش داشته، بدین طریق به خوانندگان این مجموعه خاطرات منتقل کرده است.
گذشته از این، علم در جای جای خاطراتش با به کارگیری ادبیات خاصی، در قالب تعریف و مدح از محمدرضا، به تنقید و ذم وی می‌پردازد. این شیوه باعث می‌شده است تا علم ضمن بیان مکنونات قبلی خویش، از خطرات ناشی از مطلع شدن مقامات رسمی از متن خاطراتش، در امان بماند. در واقع علم در برخی از بخش‌های این خاطرات به نوعی سخن می‌گوید که یادآور حرفهای پرنیش و کنایه «تلخک‌های دربار» در ازمنه پیشین است. به عنوان نمونه در خاطرات روز ۱۵/۶/۴۸ می‌گوید: «سر شام شاهنشاه فرمودند بانک مرکزی گزارش می‌دهد ۲۲% رشد اقتصادی در سه ماهه اول سال بالا رفته است. از من تصدیق خواستند. فرمودند آیا واقعاً تعجب نمی‌کنی؟ عرض کردم تعجب نمی‌کنم [و] باور [هم] نمی‌کنم. این گزارشات دروغ است. چون در حضور دیگران بود، ‌شاهنشاه خوششان نیامد. من هم فهمیدم جسارت کرده‌ام، ولی دیر شده بود! ماشاالله شاه آن قدر علاقه به پیشرفت کشور دارد که در این زمینه هر مهملی را به عرض برسانند، قبول می‌فرمایند و به همین جهت گاهی دچار مشکلات مالی و مشکلات دیگر می‌شویم.»(ج۱، ص ۲۵۷)
اگرچه علم به مناسبت‌های مختلف از هوش و درایت محمدرضا تعریف می‌کند و حتی بعضاً او را در رده بزرگترین صاحب‌نظران مسائل سیاسی و اقتصادی بین‌المللی نیز به شمار می‌آورد، اما هر چه را در این فرازها رشته است با بیان مسائلی از این دست، پنبه می‌کند. از سخن علم چنین برمی‌آید که شاه ادعای رشد اقتصادی ۲۲ درصدی مطرح شده از سوی مسئولان بانک مرکزی را پذیرفته و خواستار تأیید آن از سوی وزیر دربار خود نیز است. بدیهی است هر کسی که تنها اندکی از اقتصاد و مسائل آن بداند، به وضوح متوجه این مطلب می‌شود که دستیابی به رشد اقتصادی ۲۲ درصدی نه تنها برای کشوری مثل ایران در سال ۴۸، بلکه برای پیشرفته‌ترین کشورهای صنعتی نیز چیزی در حد غیرممکن است. علی‌رغم این مسئله هنگامی که شاه به این موضوع با دیده قبول می‌نگرد، سطح دانش و بینش وی برای مخاطب معلوم می‌گردد. اتفاقاً نکته دیگری که در این بخش از خاطرات علم نهفته است آن‌ که مسئولان اقتصادی وقت از آنجا که به این سطح بینش محمدرضا واقف بودند، بی‌هیچ واهمه‌ای چنین مهملاتی را تحویل وی می‌دادند و طبعاً انتظار تشویق و تقدیر نیز داشتند.
نمونه‌ دیگری از این دست، گوشزد کردن این نکته است که شاه به هیچ وجه اهل شور و مشورت با کارشناسان نبود و لابد از آنجا که خود را عقل کل به حساب می‌آورد و تملق‌گویی‌های درباریان نیز وی را بر این اعتقاد استوار ساخته بود، در تمامی زمینه‌ها شخصاً تصمیم می‌گرفت و لذا خسارات و خرابی‌هایی به بار می‌آمد: «15/3/48: …فرمودند یک ربع است می‌خواهم یک شماره تلفن آزاد بگیرد، ممکن نمی‌‌شود! عرض کردم، وضع تلفن هم به علت بی‌حساب بودن کار، { و هم به سبب} توقعات زیاد مردم بد است… متأسفانه بعضی از کارهای ما چون مطالعه نمی‌شود، و شاهنشاه هم که ماشاءالله از مشاور خوششان نمی‌آید، قضاوت و مطالعه صحیحی در بعضی کارها نیست و اغلب به این روز می‌افتد. اتفاقاً فرمودند صحیح می‌گویی.»(ج۱، ص۲۱۰)
این‌گونه اظهارات بیانگر آن است که شاه، نه خودش از دانش و آگاهی لازم برای سامان بخشیدن به امور برخوردار است، نه اهل مشورت با کارشناسان است و نه کارشناسان صدیق و امین و دلسوزی برای کشور و مردم، در اطراف اویند، بلکه به تعبیر علم کسانی که گرداگرد محمدرضا را گرفته‌اند، مشتی لاشخورند که بیش از هر چیز به منافع خود می‌اندیشند.
البته شاید چنین پنداشته شود که این ارجاعات به خاطرات علم، مربوط به سال ۴۸ است و بتدریج در طول زمان، شاه با کسب تجربیات بیشتر،‌ به اصلاح روش‌های خود و همچنین تصفیه اطرافیان اقدام کرده است. در پاسخ به این اشکال محتمل، باید گفت با توجه به آغاز سلطنت محمدرضا در سال ۱۳۲۰، هنگامی که از مسائل سال ۱۳۴۸ سخن به میان می‌آید، ۲۸ سال از دوران پادشاهی وی گذشته است و این زمان، طبعاً فرصت خوبی بوده است تا حتی به روش «آزمایش و خطا»، تجربیات لازم را فراگیرد و به حد قابل قبولی از درایت و کاردانی لازم برای «شاهی» رسیده باشد، اما هنگامی که پس از نزدیک به سه دهه از تکیه زدن بر تخت سلطنت، نزدیکترین و بلکه وفادارترین فرد به وی، خاطرنشان می‌سازد که او هر مهملی را که تحویلش دهند، می‌پذیرد طبعاً دیگر انتظار تحول چندانی را در ادامه کار وی نباید داشت. اما نکته دیگری که بر این برداشت ما، مهر تأیید می‌زند، آخرین بند از خاطرات علم در مجموعه ۵ جلدی حاضر است، یعنی آنچه وی در روز ۳۰/۱۲/۱۳۵۴ نگاشته و از خود به یادگار گذاشته‌ است: «جمعه، دیروز، در خصوص نرخ گندم به شاهنشاه عرض کردم که خیلی ارزان است و کشاورزی صرف نمی‌کند. فرمودند، ابداً چنین چیزی نیست. با جایزه‌ای که از لحاظ کود و مساعده و غیره می‌دهیم، صرف می‌کند و حتی از قیمت آمریکا هم گرانتر است. عرض کردم برداشت در هکتار آمریکا بیشتر است، ممکن است قیمت پایین‌تر برای آنها صرف کند. اما مطلب بر سر این است که گندمی که از آمریکا می‌خریم، در ایران برای ما سه برابر قیمت گندم ما تمام می‌شود و به هر حال خیال می‌کنم حضور شاهنشاه خبرهای صحیح عرض نشده باشد.»(ج۵، ص۵۷۹)
ضعف‌ها و کاستی‌هایی که محمدرضا در سال ۴۸ دارد، در سال ۵۴ نیز دقیقاً در عملکرد وی مشاهده می‌شود، از جمله دانش نازل اقتصادی، ارائه اطلاعات کاملاً غلط به وی و عدم توانایی او برای درک این مسائل.
البته ناگفته نماند که این، خوشبینانه‌ترین و بلکه جانبدارانه‌ترین توجیه و تفسیری است که می‌توان در چارچوب و قالب آنچه توسط علم به رشته تحریر در آمده، از این مسئله داشت. در واقع، علم همان‌‌گونه که در سال ۴۸ معتقد است اطرافیان محمدرضا با سوءاستفاده از ناآگاهی و کم‌دانشی وی، مهملاتی را تحویل او می‌دهند، در سال ۵۴ نیز اعتقاد دارد در بر همان پاشنه می‌چرخد و به هر حال، اگرچه در قلب و باطن خود اعتقاد دیگری داشته باشد، حاضر نیست آن را برای تاریخ به یادگار بگذارد. البته بدیهی است که برای خوانندگان این خاطرات و پژوهندگان تاریخ، الزامی به مقید ماندن در همین چارچوب و تحلیل قضایا از این زاویه وجود ندارد. بر این اساس می‌توان گفت اگر گندم آمریکایی به قیمت سه برابر گندم داخلی خریداری می‌شود، صرفا به ناآگاهی شاه از مسائل اقتصادی باز نمی‌گردد بلکه به طرحها و برنامه‌هایی مربوط می‌شود که هدف نهایی آن، انهدام کامل زیربناهای کشاورزی ایران و وابسته‌ سازی مطلق کشور در عرصه محصولات کشاورزی و دامپروری به آمریکا و وابستگان آن بود، کما این که در دیگر حوزه‌های صنعتی و نظامی و حتی فرهنگی نیز همین‌گونه سیاست‌ها و برنامه‌ها،‌ از سوی رژیم پهلوی پیگیری می‌شد. باقر پیرنیا – استاندار استان‌های فارس و خراسان که دو استان حاصلخیز کشور به شمار می‌آمد- نیز تأکید می‌کند، قانون و برنامه‌ای که برای اصلاحات ارضی تنظیم شده بود «نه تنها بر پیشرفت کشاورزی نیفزود بلکه کشاورزی و کشاورز را سراسر از میان برد.»(باقر پیرنیا، گذر عمر، تهران، انتشارات کویر، ۱۳۸۲، ص ۲۷۶) لذا باید گفت طبق برنامه‌ای که شاه مجری آن گردید، بزرگترین ضربات در قالب «اصلاحات» بر کشاورزی به عنوان گسترده‌ترین بخش اقتصادی در کشور ما وارد آمد.
بنابراین علم از یک سو با درک عمیق این نکته که رژیم پهلوی، یک رژیم کاملاً دیکتاتوری است و از سوی دیگر مشاهده کم‌دانشی، بی‌تدبیری و عدم توان مدیریتی شاه، طبیعی است که در درون خویش دچار یأس و نا امیدی شود، هرچند که علی‌الظاهر با شاه و رژیم فاسد او همراه است و اتفاقاً به این نکته اذعان دارد که خودش نیز در این فساد غرق شده است.
اینک پس از روشن شدن نوع نگاه علم به طبقه حاکمه، خود و شاه، جا دارد به سر فصل‌های موضوعی متعددی پرداخت که می‌توان از دل خاطرات علم بیرون کشید و به عنوان شاخصه‌ها و ویژگی‌های رژیم پهلوی مورد بررسی قرار داد.
نخستین موضوعی که در این راستا جلب نظر می‌کند، آشفتگی مدیریتی کشور است و این آشفتگی تأثیراتش را در زمینه‌های مختلف بر جای می‌گذارد. یکی از این زمینه‌ها، حوزه اقتصاد است: «17/9/48: صبح بنا به تعیین وقت قبلی وزیر اقتصاد هوشنگ انصاری دیدنم آمد…می‌گفت وضع مالی وحشتناک است، پول که نیست، تعهدات سنگین است، تمرکزی در خصوص تصمیمات اقتصاد هم نیست… چهار مرکز اخذ تصمیم اقتصاد داریم: شورای پول و اعتبار، شورای عالی سازمان برنامه، هیئت وزیران و بالاخره شورای اقتصاد که در پیشگاه شاهنشاه تشکیل می‌شود. هیچ هماهنگی بین اینها‌ نیست. نمی‌دانم چه خاکی بر سر بریزم و با چه جرأتی این مطلب را به عرض برسانم.»(ج۱، ص۳۱۳)
جالب این که حدود ۶ سال پس از این نیز مجدداً هوشنگ انصاری در مقام وزارت امور اقتصادی و دارایی مسائلی را با علم در میان می‌گذارد که نه تنها بهبود وضعیت را نشان نمی‌دهد بلکه حاکی از وخامت بیشتر اوضاع است: «19/6/54: دیشب [هوشنگ انصاری] وزیر اقتصاد [و دارایی] پیش من بود. شرح عجیبی از عدم هم‌آهنگی دستگاه‌های دولت و برنامه‌های اقتصادی و به هم ریختگی کارها و خرید‌های عجیب و غریب بدون مطالعه می‌گفت. منجمله این که همیشه به علت نبودن بندر در حدود یکهزار و پانصد میلیون دلار کالا در وسط دریا مدت سه تا چهار ماه معطل است. کرایه کشتی‌ها و زیان دیری تخلیه یک رقم عجیبی تشکیل می‌دهد. چون دوست من است به او گفتم مگر شما وزیر کرات دیگر هستید که اقدامی نمی‌کنید و یا لااقل موضوع را به عرض شاهنشاه نمی‌رسانید؟ می‌گفت نخست‌وزیر نمی‌گذارد، چون می‌ترسد شاهنشاه نسبت به او متغیر شوند. دائماً مشغول ماست‌مالی هستیم.»(ج۵، ص ۲۵۵)
البته نباید چنین پنداشت که شخص شاه، خود قواعد و ضوابط اداری و سازمانی را مراعات می‌کند، اما دیگران از تن دادن به این ضوابط و هماهنگی‌ها سر باز می‌زنند. در واقع این خود شاه است که پیش‌ و بیش از همه، ضوابط اداری را زیر پا می‌گذارد و هیچ حوزه خاصی برای مسئولیت‌ها قائل نیست. نمونه بارز آن، نخست‌وزیر و حوزه مسئولیتی اوست که بویژه پس از استقرار هویدا در این مقام، به کلی مخدوش شد و چه بسا گزافه نباشد اگر بگوییم در طول دوران سیزده ساله مسئولیت وی، اساساً مقامی به عنوان نخست‌وزیر در کشور وجود نداشت و این وضعیت، البته کاملاً مطلوب محمدرضا بود: «من مکرر نوشته‌ام که الملک عقیم، کافر و گبر و یهود باید بداند که در این ملک رئیس فقط یکی است.»(ج۳، ص۲۳۷) در چنین شرایطی، گاهی حوزه مسئولیت‌ها به حدی به واسطه دستورات و فرامین شاهانه بی‌معنا و پوچ می‌شود که حتی آه از نهاد علم نیز بر می‌آید: «26/2/52: می‌خواستم سر شام عرض کنم، ممکن نشد چون دکتر اقبال رییس شرکت ملی نفت ایران حضور داشت و نمی‌شد در حضور ایشان صحبت کرد! واقعاً کارهای کشور ما نوع خاصی است و شاهنشاه در اداره کشور نوع مخصوص خودشان را دارند که ملائک آسمان هم نمی‌توانند سر درآورند. مثلا رییس شرکت نفت چرا نباید در مذاکرات نفت وارد بشود؟ خدا می‌داند و شاه و بس!»(ج۳، ص۴۱) و گاه دستورات و فرامین محمدرضا به این و آن، تبعاتی دارد که خود شاه را به اعتراض وامی‌دارد و علم چاره‌ای جز این که در مقام پاسخ گویی بر آید و شاه را متوجه اشتباهات خود کند، پیش روی نمی‌بیند: «26/2/49: بعدازظهر… شاهنشاه تلفنی فرمودند، این چه مزخرفاتیست که خواهرم درباره حقوق زن و تغییر قوانین اسلام درباره ارث و غیره گفته است… عرض کردم، «از خودتان سؤال بفرمایید. وقتی شاهنشاه به طور متفرق به این یکی [و] آن یکی دستورات می‌فرمایید، آنها هم عمل می‌کنند و کنترل کار از دست خارج می‌شود. بعد از من مسئولیت می‌خواهید»(ج۲، ص۵۱)
موضوع دیگری که در ادامه بحث فوق باید مورد توجه قرار گیرد- هرچند اشاراتی به آن شد- نگاه تحقیرآمیز شاه به دولتمردان خود است. در واقع شاه برای هیچ‌یک از آنها- از نخست‌وزیر گرفته تا وزرا و نمایندگان و دیگر مسئولان- هیچ شخصیتی قائل نیست. علم در فرازی ازخاطراتش به وضوح این نکته را مورد اشاره قرار می‌دهد: «4/12/53: ترتیب سفر پاکستان و الجزایر و ملتزمین رکاب. عرض کردم باید در الجزایر هیئت مطلعی مرکب از وزیر اقتصاد، رئیس بانک مرکزی، دکتر فلاح، وزیر کشور (مسئول اوپک) و یک عده کارشناس همراه باشند. فرمودند این خرها فایده دارند؟ عرض کردم خر و هر چه باشند لازم است باشند. فرمودند، بسیار خوب بگو باشند.»(ج۴، صص۳۸۷-۳۸۶) طبیعی است هنگامی که شاه به وزرا و کارشناسان عالی رتبه حکومت خود، به چشم دراز گوشهایی بی‌فایده و بی‌خاصیت می‌نگرد، دیگر شأن و اعتباری برای هیچ‌یک از آنها قائل نیست و لذا گاهی رفتارهایی از وی درباره آنها سر می‌زند که گذشته از مخدوش ساختن حوزه‌های مسئولیت و ضوابط اداری، بی‌احترامی محض به آنان محسوب می‌شود، طوری که علم برای این افراد دل می‌سوزاند و با لحنی ترحم‌آمیز از آنها یاد می‌کند: «10/8/53 در مذاکرات شاه، کیسینجر و سفیر آمریکا، هلمز رئیس سابق‌سیا، شرفیاب بودند، دلم به حال [عباس خلعتبری] وزیر خارجه بدبخت خیلی سوخت. معنی عدم شرفیایی او یا هر کس دیگر از دولت این است که شاهنشاه به اینها اعتقاد ندارد. یاللعجب از این معما!»(ج۴، ص۲۷۴) این در حالی بود که شاه تلاش می‌کرد تا تمامی مجاری امور به شخص وی منتهی شود هرچند که در پاره‌ای موارد به برکناری وزرا و نخست‌وزیر از روند امور تحت مسئولیت خویش بینجامد: «15/12/52: دستوراتی فرمودند که به وزارت خارجه بگویم. فرمودند به وزارت خارجه گفته‌ام که هیچ مقامی غیر از خود من حق ندارد در کارهای وزارت خارجه مداخله کند. حتی گفته‌ام برادر هویدا که نماینده ما در سازمان ملل است حق ندارد به نخست‌وزیر گزارش دهد. حتی تلفنی کند. او را توبیخ کردم که چرا به برادرت گزارش‌های وزارت خارجه را می‌دهی؟»(ج۳، ص۳۱۴) و بدین ترتیب است که مسئولان مملکتی و بویژه نخست‌وزیر به عنوان عالی‌ترین مقام اجرایی کشور، چنان به حضیض ذلت می‌افتند که هیچ خاصیت و فایده‌ای بر حضور آنان مترتب نیست و صرفاً به چهره‌هایی نمایشی و فرمایشی مبدل می‌گردند، طوری که علم با به کارگیری زبان نیش و کنایه و تمسخر، به توصیف این وضعیت می‌پردازد و البته عصبانیت او را می‌توان در واژه‌های به کار گرفته شده، مشاهده کرد: «19/8/52: نخست‌وزیر هم در رکاب بود. جای تعجب است که نخست‌وزیر ابداً در جریان این امور نیست. از جمله این که من امر شاهنشاه را ابلاغ کرده بودم که وزیر دارایی باید برای بردن پیام همایونی پیش ملک فیصل برود و وقتی نخست‌وزیر امروز صبح وزیر دارایی (آموزگار) را در فرودگاه دید، از او پرسید که شما برای چه به فرودگاه آمده‌اید؟ و او گفت بر حسب امر همایونی و دستور وزیر دربار، و خودم نمی‌دانم برای چه؟ باری بگذرم از این که نخست‌وزیر چه قدر ناراحت بود و حق هم داشت…المک عقیم است و خدا و شاه باید یکی باشد، هر چه اعضاء و زیردستان هم پست‌تر و مخذول، همان بهتر است.»(ج۳، صص۲۳۹-۲۳۸)
آنچه علم در این‌باره می‌گوید به حدی آشکار و عیان است که لازم نبود کسی وزیر دربار باشد تا از آنها مطلع گردد، بلکه در کتب تاریخی به کرات به این مسئله اشاره گردیده است. از جمله دکتر عباس میلانی در کتاب «معمای هویدا» به صراحت این نکته را بیان می‌دارد: «دوران دوم صدارت هویدا از نوعی دیگر بود. روحیه تسلیم و بدبینی در برابر واقعیات موجود بر او چیره شده بود. گویی پذیرفته بود که واقعیات ایران تغییر ناپذیراند. به جای مبارزه علیه اقدامات غیرقانونی، حال دیگر به حفظ و نگهداری پرونده‌ای از موارد فساد و اقدامات خلاف قانون بسنده می‌کرد و انگیزه‌اش از گردآوری این پرونده نیز چیزی جز حفظ منافع و موقعیت شخصی خودش نبود… در واقع حتی سرسخت‌ترین مدافعان هویدا هم بر این قول متفق‌اند که او در این دوران دوم شیفته و معتاد عوالم و لذات جنبی قدرت شده بود. برای حفظ مقامش به هر خفتی تن در می‌داد. یک‌بار در عین صداقت و واقع بینی‌ی نقادانه گفته بود: «بعضی‌ها تریاکی‌اند؛ بعضی دیگر به مال دنیا دل می‌بندند، بعضی هم معتاد قدرت‌اند.» مرادش از معتادان قدرت قاعدتاً بیش از هر کس خودش بود.»(عباس میلانی، معمای هویدا، تهران، نشر آتیه، چاپ چهارم، ۱۳۸۰، ص ۲۷۵) این &laq

  • دانلود کتاب
  • درمان بیماری
  • فال حافظ
    • کتاب های ویژه
    • جدیدترین ها
    • آخرین نظرات
    عشق به کتاب

    عشق به کتاب

    امید داریم از ما راضی باشید دانلود pdf کتاب

    لینک های مهم

    لینک های مهم

    فعلا خالی

    توضیحات

    توضیحات

    در حال ساخت

    تماس با ما

    تماس با ما

    از طریق قرار دادنپیام در تلگرام با ما در ارتباط باشید آیدی : yashar_0007 با ما در ارتباط باشید

    سوال امنیتی : حاصل ضرب 4 * 2 چند است